![]() سلام نمی توانم تاریخ تولدم را به خاطر بیاورم. چرا که هر روز به شکلی متولد می شوم. نوشتن راهی برای بازگفتن آنیست که در هر بار زاده شدن در من رسوخ می کند. زیستن برای باز گفتن.
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
منیرو روانی پور
جذبه (لیدا قهرمانلو) لیدا معتمد بهاره قویدل هادی نوری اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: پیوندهای روزانه
|
یادداشتهای آنیتا گلزار
مریم میرزا با ارادت
چقدر تنهایم!
واین تظاهر دلگیر
به اشتراکِ سعادتمندمان
تنها ترم میکند
هم بستر می شویم
هم کاسه
هم خانه
فاتح
با شناسنامه های دست نویس
سنگهای قیمتی
هضم ِتلخاب ِبستگان سببی
و روزهای بسیاری
که در تعلیق می گذرد.
من تو را می خواستم
اما
یک میز خالی
یک میز بزرگ خالی
از همه آنچه نامش دلبستگی بود به اتاق من آمد
آنیتا! |+| نوشته شده توسط آنیتا در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 10:41
تمام طول راهرو ذهنم را غژغژ کنان می روم هر روز ،هر روز و سنگینم انگار نه از چربیهای انباشتهء پر خوری های شبانه که از هزیانهای حقیقی مردمان سرزمینم سنگین از بی خبری هم جنسانم که گاه مغرورند و فاتح از سربلندی بکارت ذهن کوچکشان که به حجله دنیائی بزرگ می برند. آنیتا! |+| نوشته شده توسط آنیتا در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 9:53
می گرید
زنانه هایش را بر دیوار سقاخانه میر آخور بی نام بی شناسنامه و دوره می کند از سر حسرتی را که هست گیسوانی را که نیست اینگونه است که هر انسانی روزی مورخ خویشتن می شود . آنیتا! |+| نوشته شده توسط آنیتا در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 11:6
زنده باد و مرده بادها را رها کن
قلبم جای دیگریست میدانم دلشوره ها هیچگاه نشانه های خوبی نبوده اند. مردمانم مردگان به اجباراند در جمعه های تهی و با کفشهای ارزانشان سنگ فرش خیابانهای مایوس را گام می زنند آرام. با من از بالیدن مگو که امروز بر این ایمانم سرنوشت جزیره محاط را آبهای تاریکش رقم می زند! آنیتا!
|+| نوشته شده توسط آنیتا در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:21
خلیج کوچک تنهایم
با آبهای دلگیر و دلهره های مسکوت می توانم تنگه تاریک لرزانت را ببینم حفره های خردسال و تاریک ترددهای بی انصاف بی دلیل حسرت دستهای ماهیگیر هر چه می خواهی باش فارس ،عرب نامها مسکن دردها نیستند جغرافیایت سرنوشت توست ناگزیر از کوچی اگر بخواهی به کودکان کناره ات ترانه رهائی بیاموزی... آنیتا! |+| نوشته شده توسط آنیتا در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 10:14
حرفهای زیادی هست لیلا جان! کوه ها آدمها را می بلعند آدمها درختها را دلم می خواست در مه بنشینیم به درهء خیس از عشق بازی باران نگاه کنیم و از شوربای خانم جان ِکش برویم که داغ داغ بود و دهان را کباب میکرد دور از چشم ارسلان خنگ و کچل رانهایمان را در آب رودخانه فرو کنیم و با نخ شال گردن شکافته توکا بند انداختن بیاموزیم جنگل از یادت می برد سکوت تپه را می لیسد خنده های ریز ما خواب کسی را بر هم نمی زند. شب سیاه است لیلا جان! مثل چشمان آن عاقله مرد ۴۰ ساله و روزگار تو میروی با النگوهای ۱۸ عیار و سرخابهای زننده صدای شاهدان را می شنوم و گریه های منقطع ات خوب میدانم دیگر لیلا نیستی گیس بریده ای هستی با طعم گس خون و تور و حجله آنیتا! |+| نوشته شده توسط آنیتا در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 21:43
به غم بگو برود
امروز نه سرم شلوغ است گرفتارم تقاص خونینی پس می دهم چون همیشه! میجنگم با درد با خودم با تو بگو برود که از حذف خودم دلگیرم! نمی دانی برای احساس همه اینها باید همجنس باشی باید برای این کلمه دو حرفی مرموز یدک کش صبوری باشی زن باشی! آنیتا!
|+| نوشته شده توسط آنیتا در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت 13:59
تمامی الفاظ بودی
گویا ، به اختصار گم می شدی در سیاه چادر ِ مندرس ات. زندگی در چشمان سیاه ِ سیاهت و لباسهای کف آلود و تشتهای کهنهء همه محله در دستان استخوانیت جا می شد. شب که چربی در چاک حسرت زده دستانت آب می کردی از گوشه چهل تکه، نظرت می زدم. نه لوند بودی و فربه، چون صیغه ای ِ همسایه نه زیبا همانند آموزگارم آنجا بودی نحیف و استخوانی با انحنای قاطع بینی و انگشتان رنجورت و آرزوی خانه ای با بخاری و ماشین رختشوئی همهءِ تو بود. آنیتا!
|+| نوشته شده توسط آنیتا در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 12:51
محذوف
در دالان اعصار این جنس ثانی ، پاشنه آشیلِِ ِمهترش البکری ِجفرافیای خویش و آدونیس ِ توانائی هایش بود و ندانست. این گونه عمرش چونان نفرینی سراسر به گریستن گذشت!!! آنیتا! -البکری: جغرافی دان ِ مسلمان ِ اسپانیائی،صاحب کتاب المسالک و الممالک. - آدونیس: خدای یونان ، دارای منشاء فینیقی ، که به مثابه اصل مردانهء باروری در نظر گرفته شده.
|+| نوشته شده توسط آنیتا در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 18:9
در دسیسه بازی هایشان
مرعوب می شوم نگران نیستم آشنایانِ ِ افتخاری مستعد تغییرند. آنیتا! |+| نوشته شده توسط آنیتا در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 13:53
تمام عمرمان در تاریکی گذشت
و از وحشت آن هرگز چراغ نشدیم جسمی برای عرضه و ذهنی مهیای بردگی اگر نبود ناگزیر بودیم من وتو برای اثبات زنانگیمان به روحمان متوسل شویم و امروز دختران کوچک پدرانمان نبودیم زنانی بودیم فارغ از رنج اثبات آنیتا! |+| نوشته شده توسط آنیتا در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 ساعت 14:9
رفیق!
باغبان نمی خواهم حرسم کند با قیچی های عریان ِافکارش آنطور که می خواهد مارپیچ و زیبا . فرشته ای می خواهم لابه لای برگهایم صبوری کند و هر روز برای درخت شدنم دعا بخواند. آنیتا! |+| نوشته شده توسط آنیتا در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 14:22
کاش سرزمین من نیز
پاپا نوئلی داشت شاد و فربه نه حاجی فیروز ِ گرسنه ، لاغر و فقیر که از شرم کودکی بی هدیه مان هنوز ، خانه نشین است و رو سیاه آنیتا! |+| نوشته شده توسط آنیتا در دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 7:22
زن ِ بی اسم
امامزاده را ۴۰ بار چرخید خواب دیده بود اگر ۴۰ بار طواف ِ امامزاده کند اجاق کور اش شفا می گیرد شاید خدا رحم اش بیاید و پسرش بدهد آنوقت سجلش را علی می گیرد و زیر سایه اش اسمی می یابد: ننه علی!!! آنیتا!
|+| نوشته شده توسط آنیتا در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 15:11
دردیست زیستن
چونان جوانک نابالغی که در تجربه شبانگاهش درد رویش رامی زید در پس زانوان و از رویای همانند پدر شدن دیگر شدن ،نشئه می شود. وسخت چون صبحدمان روسپی لالی که رد مرطوب نرینگان را با اشک و سرخاب و آینه تطهیر می کند. آنیتا! |+| نوشته شده توسط آنیتا در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 17:12
|