همیشه.
می ترسیدم این بلور نازک
این بلور شفاف
در خواب
بازیگوشی
از دستم بلغزد
گم شود
دلم همیشه شور ترا می زد
می ترسیدم که گم شوی
و راه خانه را ندانی
و راه بازگشت به مرا ندانی
می ترسیدم
نکند یک عمر بی تو بگذرد
بدون گامهایت
خنده هایت
واژه هایت
گرمایت
انیتا!
www.unicef.org
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 توسط آنیتا |
من آن دستهای سرد و سپیدم
مایوس
پیچیده به پیکرت
دلتنگ لحظه تبعید
از رویایت از بسترت
از جلگه های سبز حضورت
و فکر کن
من آن حقیقت نابم
که در تمامی این ساعات
که در تمامی این روزها
برهنه
در امتداد نگاهت بود.
بیا و لحظه ای کوتاه
به جای من بنشین
و از دریچه کوچک چشمانم
به انتهای این تهی ِ بسیار
به این تعصب ِ فرتوت
به انزوای لغاتم
به من
دوباره
نگاهی کن.
آنیتا!
http://www.bechildfund.eu/
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 توسط آنیتا |
- بیا حرف بزنیم
که هر چه بر سر من بر سر تو می آید
از خاموشیست
از تاریکی قضاوتهایمان است و از گفتگوئیست
که نه با هم
بلکه باخویشتن می کنیم!
آنیتا
شنبه نوزدهم بهمن 1387 توسط آنیتا |
می ترسم از روزی که دیگر
هرگز
تن زندگی هیچ مردی را نلرزانم
می ترسم
خوابی که برایم دیده ای
تعبیر شود
من بمانم و تو
و دریچه هایی
که عاقبت مرا به خویشتنم منتهی کنند
kanoone.blogfa.com
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 توسط آنیتا |
چونان جوانک نابالغی
که در تجربه شبانگاهش
درد رویش رامی زید در پس زانوان
و از رویای همانند پدر شدن
دیگر شدن ،نشئه می شود.
وسخت
چون صبحدمان روسپی لالی
که رد مرطوب نرینگان را
با اشک و سرخاب و آینه
تطهیر می کند.
دوشنبه هفتم بهمن 1387 توسط آنیتا |
Design By Parstheme