|
ببین
من آن دستهای سرد و سپیدم
مایوس
پیچیده به پیکرت
دلتنگ لحظه تبعید
از رویایت از بسترت
از جلگه های سبز حضورت
و فکر کن
من آن حقیقت نابم
که در تمامی این ساعات
که در تمامی این روزها
برهنه
در امتداد نگاهت بود.
بیا و لحظه ای کوتاه
به جای من بنشین
و از دریچه کوچک چشمانم
به انتهای این تهی ِ بسیار
به این تعصب ِ فرتوت
به انزوای لغاتم
به من
دوباره
دوباره
دوباره
نگاهی کن.
آنیتا!
http://www.bechildfund.eu/

|